شنونده جواب داد: « به جهنم که خفه شدی اما اگر حرفی پیدا کرده ای که تو را قلقلک می دهد ، بگو»
اولی گفت: « یک چیزی بگوییم سرمان گرم شود ، بیا از آرزوی خود حرف بزنیم.»
دومی گفت:«خیلی خوب ، بگو ببینم تو می خواستی چه داشته باشی ؟»
اولی گفت :« من آرزو دارم چند تا بز و میش حسابی داشته باشم که در این صحرا بچرند ، از شیرشان بنوشم ، از پشمشان بپوشم ، کودشان را بفروشم و به آدمی مثل تو احتیاج نداشته باشم.»
دومی گفت :« گل گفتی . من هم آرزو دارم چند تا گرگ داشته باشم ، آنها را ول کنم که بیایند بز و میش تو را از هم بدرند و بخورند»
اولی گفت:«خیلی بی معرفتی ! مگر من به تو چه بدی کرده ام که می خواهی گوسفندانم را نابود کنی !»
دومی گفت:« از این بدتر چه می خواهی که اولین کارت با میش و بزت این است که با من دشمنی کنی . خدا نکند که تو چیزی داشته باشی.»
اولی گفت : «این حرف ها برای دهن تو زیاد است »
دومی گفت : « حالا که این طور شد بگیر!» مشتی به چانه ی رفیقش زد و با هم گلاویز شدند و حالا نزن کی بزن. بعد از اینکه پیراهنشان پاره شد و لکه های خون دست و دامنشان را نقاشی کرد و همچنان یکدیگر را نگه داشته بودند که نفس تازه کنند، شخصی از راه رسید و گفت : «چه تان است؟ چرا مسئله را با زبان خوش حل نمی کنید . دعوا که برای آدم نان نمی شود.»
اولی گفت: «نه آخِر این بی معرفت را بگو که چشم ندارد بز و میش مرا ببیند و گرگش را بر سر آنها می فرستد.»
دومی گفت: «تقصیر از خودش است. لیاقت هیچ چیز را ندارد. اگر دو تا گوسفند داشته باشد ، دیگر خدا را بنده نیست.»
تازه رسیده گفت: «خوب ، حالا کو گرگ و کو گوسفند؟ من که چیزی نمی بینم.»
اولی گفت: «نه بابا ، گوسفند و گرگ اینجا نیستند . ما داشتیم آرزوهایمان را می گفتیم و این احمق نگذاشت دو تا کلام حرف بزنیم.»
دومی گفت: «نه ، تو را به خدا حماقت این یکی رو ببین که گرگی در کار نیست و او رفیق جانی اش را فدای میش و بزش می کند.»
تازه رسیده گفت: «خیلی خوب. ول کنید ببینم و داستان را تعریف کنید.» وقتی از اول ، قصه را گفتند ، سومی گفت: «شما هردوتان آدم های احمقی هستید که سر هیچ و پوچ دعوا می کنید . اصلاً دو تا بز و میش چه هست که کسی برای آنها خون خودش را کثیف کند؟» بعد رو کرد به اولی و گفت: «خوب ، مرد حسابی ، تو که آرزو می کردی ، می خواستی یک گله شتر آرزو کنی که هم پشمش بیشتر باشد، هم شیرش ،هم قیمتش؛دیگر گرگ حریف آنها نمی شد.»
دومی گفت:« خوب من هم یک گله فیل آرزو می کردم و آن ها را به جان شتر ها می انداختم.»
تازه رسیده اوقاتش تلخ شد و گفت: « خیال نکنی ها ! من خودم ده تا فیل را که مرده و زنده اش صد تومان است، با یک مشت نفله می کنم.»
دومی گفت:«اصلاً تو چرا در دعوایی که مال تو نیست دخالت می کنی.»
تازه رسیده گفت: «همین که گفتم. اگر بخواهی روی حرف من حرف بزنی ، گوش هایت را می کَنم.»
بلافاصله تازه رسیده پیش رفت و گوش های دومی را گرفت. اولی اولی به رگ غیرتش برخورد و به تازه رسیده گفت: «اصلاً تو کی هستی و چه می گویی؟»
تازه رسیده گفت : «عجب آدم های جاهلی هستند ها! من میخواهم صلحتان بدهم و شما با من یکی به دو می کنید؟» دست اولی را هم گرفت و تاب داد.
دومی به غیرتش برخورد یخه ی سومی را گرفت و گفت: «ببین داداش ما هر چه هستیم با هم رفیقیم ولی تو غریبه ای و حریف ما نیستی .»
سومی گفت: « غریبه جد و آبایتان است. این صحرا مال من است و شما حق ندارید اینجا دعوا راه بیندازید.»
اولی و دومی گفتند: «یک صحرایی به تو نشان بدهیم که خودت حظ کنی.»
دو نفری با او دست به گریبان شدند و او زورش می چربید. بعد از قدری زد و خورد گفت: «قضیه با کتک کاری حل نمی شود. شما خیال کردید اینجا شهر هِرت است ولی بد خیال کردید. دیوان «بلخ» نزدیک است. می برمتان پیش قاضی تا دخلتان را بیاورد.»
دو نفری گفتند: «برو برویم، با تو کاری نداشتیم. تو ما را کتک زدی . برویم تا نشانت بدهیم.»
آمدند پیش قاضی دیوان بلخ و هر سه شکایت داشتند؛ این گفت: «آن کس مرا زده است» و اآن گفت:«این مرا زده است.»
قاضی پرسید:«گفت و گو بر سر چه بود؟» داستان را شرح دادند. قاضی تمام حرف ها را شنید و گفت: «بسیارخوب، باید بزها و میش ها و گرگ ها و شتر ها و فیل هارا حاضر کنید تا حکم دیوان بلخ را صادر کنیم.»
... گفتند: «آخر، بزی و میشی و گرگی و شتری و فیلی در کار نیست. ما اینها را آرزو کرده بودیم.»
ريالاضی دیوان گفت: «خیلی خوب، آرزو بر جوانان عیب نیستولی کار ما حساب دارد شما کتک کاری کرده ایدو حالا باید هر سه را به زندان بیندازم یا باید ضامن بدهید و تمام آثار جرم را حاضر کنیدتا رسیدگی کنیم و بی گناه را از گناهکار بشناسیم.»
گفتند: «خیلی خوب می رویم زندان»
قاضی گفت: «خیال کردید ؛ زندانِ ما نان مفت ندارد به کسی بدهد. باید خودتان ضامن یکدیگر شویدو بروید بزها و میش ها را بیاوریدتا برایتان آش درست کنند. گرگ و شتر و فیلش را هم به شما تخفیف می دهم.»
جاهلان دیدند حرف حسابی جواب ندارد و چاره نیست. یکدیگر را ضمانت کردند و رفتند که بز ها را بیاورند ولی هنوز که هنوز است به آرزوی خودشان نرسیده اند.
(قصه های خوب برای بچه های خوب،مهدی آذر یزدی)
